همیشه نگاه تو به دنبال کسی ست که نگاهش در پی دیگری ست
سلام ....دلم تنگ شده برای همه آنچه از دست داده ام چشمانم گریانند برای هر آنچه نداشته ام دستانم پروانه ای را می خواهند كه هرگز پریدن را از یاد نبرد و روحم شوق پرواز دارد همراه با بادبادكی كه در كوچه های كودكی از میان انگشتانم رها شد و به آسمانها رفت تا همبازی فرشته ها شود(دوست دار شما فرشته ) نرنجم که بادیگری خو کنی تو با من چه کردی که با او
جاده گفتی یعنی رفتن ؟ جاده یعنی تکرار همین واژه ؟ دریغ دوست دانایمدانا باش که حقیقت بس غمنکتر است جاده رفتن نیست که تو بتوانی با آسانی چند کمند سوی آفاقی چند از پی صید ابعاد زمان اندازی که به دام آریآهوهای می روم و خواهم رفت و خوا... که به بند آری آهوهای چست زمان را جادهرفتن نیست جاده مصدر نیست جاده تکرار یک صیغه ی غربت بار است جاده یکصیغه که تکرارش گردبادی است که با خود خواهد برد که برد هر چه برگ و برباغ دل تو هر چه بال و پر پروانه ی پندار مرا جاده رفتن نیست جاده طومارو نواری نه و جوباری جاده یعنی رفت رفت رفت همین
تولد تو تولد همه خوبیهاست تولد تو آغازیست برای یه دنیا مهربانی تولد گذشت تولد مهربانی تولد فداکاری تولد همه پاکیها تولد احساس تولد دوست داشتن تولد خوشبختی تولد امید تولد ارامش تولد یک فرشته تولد یک زیبایی تولد بهار تولد زلالی دریا تولد عشق تولد یک انسان به تمام معنا واقعی تولد تمام روزهای قشنگ زندگی تمام واژه ها برای توصیف خوبی های تو حقیرند و هنوز جمله ای که بشه تو رو باهاش وصف کرد متولد نشده
رضا عزیزم تولدت مبارک
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. چند سال پیش توی همچین روزی در یکی از شهرهای مشرق زمین یه اتفاق خیلی مهم به وقوع پیوست و اونم این بود که خدای مهربون یکی از بهترین هدیه هاش رو فرستاد روی زمین.
اون هدیه ی قشنگ یه پسر کوچولوی بامزه و شیرین بود. که بودنش به همه امید زندگی میداد.
وقتی که پسر کوچولوی قصه ما آواز میخوند تمام دنیا ساکت میشدن تا صدای قشنگش رو بشنون حتی پرنده ها هم دیگه آواز نمی خوندن. خورشید یادش میرفت بره و شب رو بیاره چون غرق صدای قشنگ پسر کوچولو میشد. ماه و ستاره ها میومدن کنار خورشید و با تابوندن نورای قشنگ و رنگارنگشون به روی صورت زیبای پسر کوچولو اونو همراهی میکردن.
سالها از آن روزا گذشت. حالا پسر کوچولوی قصه ما برای خودش مرد شده! بزرگ شده! ولی هنوزم زیبایی سحرانگیزش چشما رو خیره میکنه. هنوزم وقتی که اواز میخونه همه اون قدر غرق صداش میشن که یادشون میره نفس بکشن. دیدن بعضی وقتا وسط روز یه دفعه آسمون تاریک میشه؟ اسمش رو گذاشتن" کسوف" حتما میدونین. میدونین دلیلش چیه؟!آخه اون لحظه ای که این اتفاق میافته پسر خوشگل قصه ما داره آواز میخونه و شب که تحملش برای دیدن پسر و شنیدن صدای قشنگش تموم شده یه دفعه خورشید رو هل میده توی تاریکی تا فقط برای چند لحظه بیاد توی آسمون!
فکر کنم امروز هم کسوف بشه. ولی این دفعه دلیلش یه چیز دیگست. آخه میدونین امروز تولد پسر خوشگل قصه ماست.
امروز شب میاد کنار خورشید می ایسته و دستشو میندازه دور گردن! ستاره ها هم یکی یکی میان و خودشون رو تو دل شب جا میکنن.
آخه می خوان همه با هم تولد پسر رو بهش تبریک بگن!
حالا دیگه نوبت کیک
واما موسیقی و رقص
رضا قلبم را با تمام وجودمبه تقدیم میکنم و این هدیه من به تو
می دانم از تو نوشتن برایم کاری بس دشوار است ولی می خواهم بگویم راز درونم را آنچهرا که مرا اینگونه در غل و زنجیر مهر تو اسیر کرده است. نمی دانم از کجاشروع کنم توصیف مهربانی هایت و بی همتایی ات یا بازگو کردن درد درونم کاش میدانستی چقدر مهربانی و خوب کاش وسعت پاکی را در دو چشم یگانه ات میدیدی! قلم در دستانم سرگردان می شود وقتی قلبم می خواهد از بخشندگی های توواژه ای را بر سپیدی کاغذ جاری کند... چه می توانم بگویم چه بگویم وقتی گوششنوایی نیست! تو آنقدر در مهربانی غرق شده ای که نمی توانی وسعت دوست داشتن مراببینی! من چه می توانم بکنم که قلب کوچکم با مهر پایان ناپذیر تو تسخیر شدهاست! چه می توانم بکنم وقتی اشک چشمانم و هراس قلبم و لرزش دستانم نمیگذارند حتی من تصمیم بگیرم......... فقط می دانم آنقدر از این دنیا و آدمیانفریبکار آن بیزارم که اگر بهانه وجود تو نبود مرگ را........... کاش بدانیچقدر دلتنگ و تنها و غمگینم به آسمان می نگرم مثل دل من تیره و تار است ماه هم مثلستاره قلب من معشوقش را در نمی یابد
!زمین را لمس می کنم تا شاید استقامت آنرا بیاموزم ولی آن هم مثل قلب من از آتش عشق گرم و سوزان است! خود را به بادمی سپارم تا مرا به دیار فراموشی ها بسپارد ولی او هم میل سفر ندارد چرا که مثلچشمان دلم جادوی عشق فرشته ای شده که پای رفتن او را طلسم کرده......... بیشاز این حال درونم در قالب کلام و واژه نمی گنجد!!!!!!!!!